زندگي زيبا
گردآوري جملات و پند و اندرزهاي زيبا در مورد زندگي بهتر و زيبا - عشق و ...
جمعه 18 شهريور 1390برچسب:, :: 11:13 :: نويسنده : فاطمه
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
منبع: http://www.mohamadreza70.blogfa.com/
جمعه 18 شهريور 1390برچسب:, :: 10:47 :: نويسنده : فاطمه
یکی از شایعترین مشکلات روانپزشکی بدبینی است. اگر بدبینی از حد معمول پا را فراتر بگذارد میتواند به یکی از خطرناکترین بیماریها تبدیل شود و کانون گرم خانوادهای را دچار آشفتگی سازد. چرا برخی افراد زندگیشان را با بدبینی میگذرانند؟ بدبینی در خانمها شایعتر است یا در آقایان؟ چه طور میتوانیم بدبینی را تشخیص دهیم؟ این مشکل مربوط به علاقه زیاد است یا نداشتن اعتماد به نفس؟ ادامه مطلب ... جمعه 18 شهريور 1390برچسب:, :: 10:43 :: نويسنده : فاطمه
تقریبا در زندگی ما هر روز با آدم هایی مواجه می شویم که دائما از ازدواجشان شکایت می کنند و به ندرت داستان هایی راجع به ازدواج های شاد می شنویم. دخترها و پسرهای جوان اغلب کتاب های رمانتیک می خوانند و یا فیلم های عاشقانه نگاه می کنند و فکر می کنند زندگی خیلی شیرین است اما هنگامی که وارد زندگی می شوند، می بینند زندگی با تصورات گذشته آنها بسیار متفاوت و یا حتی در بعضی موارد بسیار تلخ است. اما باید بدانند که هنگام شروع زندگی قطعا با مشکلات و مسوولیت هایی مواجه می شوند که قبلا هرگز انتظارش را نداشته اند. از قدیم می گویند ازدواج زمانی موفق است که یک زن کور و یک مرد کر ازدواج کنند چون خانم کور نمی تواند نقاط ضعف شوهرش و خطاهای او را ببیند و یک همسر کر نمی تواند غرغرهای خانمش را بشنود. ادامه مطلب ... جمعه 18 شهريور 1390برچسب:, :: 10:14 :: نويسنده : فاطمه ۱۰ درس طلایی از آلبرت انیشتین
۱. کنجکاوی را دنبال کنید 2. پشتکار گرانبها است 3. تمرکز بر حال ادامه مطلب ... تا زماني كه مقام خدايي ات را نشناسي به هيچ چيزي دست نمي يابي و زندگيت به ناكامي مي انجامد و تو مي تواني مقام خدايي ات را بشناسي اين حق مسلم توست اما بايد مدعي آن شوي و بايد در راه آن تلاش كني و در مورد آن آفريننده باشي بايد تمام امكانات را براي رشد خود به كار گيري تو بايد فراتر از بشريت رشد يابي بايد پايت را از بشريت فراتر بگذاري و الهي شوي چون خدا بودن واقعيت وجود توست. اميدوارم همه ما واقعيت وجودي خودمان را بشناسيم و در راه معرفت و شناخت حقيقت به كار بنديم.
صفات عشق و حالات عاشق از ديدگاه شهدا عشق آتش سوزان است و بحري بي پايان عشق دردي است كه او را دوا نيست و كار عشق هرگز به مدعا نيست عاشق بايد كه بي باك باشد اگر چه بيم هلاك باشد و در اين راه مرد بايد بود و با دل پر درد بايد بود. در اين راه گريه هاي مداوم يعقوب بايد يا ناله هاي مداوم مجنون. اينجا تن ضعيف و دل خسته مي خرند / كسي عاشقي به قوت بازو نمي خرد ادامه مطلب ... جمعه 18 شهريور 1390برچسب:, :: 9:21 :: نويسنده : فاطمه جيرجيرك
توضیح:پاورقی ها را در سر جای خود بخوانید که دچار سردرگمی نشوید! ...شبانه برای دیدن یکی از فرماندهان رفتم جایی.دیدم دو نفر دارند می آیند سمت ما.اولش با خودم گفتم برم و بترسونمشون ولی جلوتر که رفتم دیدم از بچه های اطلاعات عملیات هستند و همین باعث شد تا برم و یواشکی به حرفاشون گوش بدم.دیدم یکیشون عباس گنجی از نیروهای خودم هست و خودم اطلاعات عملیاتیش کرده بودم.رفیق عباس که اسمش یادم نمیاد داشت به عباس می گفت:«چه کار کنیم تا مثل دفعه پیش تو عملیات همدیگو گم نکنیم؟1 عباس گفت:«به نظر من باید یه صدایی مثل صدای یه حیوون از خودمون در بیاریم که عراقی ها شک نکنند.»عباس و رفیقش در رأس الخط2 قرار داشتند و منو نمی دیدند ولی من اونا رو میدیدم.شروع کردم به درآوردن صدای جیرجیرک!رفیق عباس متوجه صدا شد و گفت:«عباس صدا رو می شنوی؟این صدای خوبیه ها!» بعد ادامه داد:«جیرجیرک یه بار دیگه بزن!» منم صدا دراوردم.دوباره گفت:«2 تا بزن» منم 2 تا زدم.عباس که چشماش گرد شده بود با صدایی پر از تعجب به رفیقش گفت:«این جیرجیرکه به حرف تو گوش می کنه!»رفیقش هم یه نمه حال کرده بود یه بادی تو گلو انداخت و با غرور گفت:«بله ما سیممون به اون بالا وصله.تو و بچه های پادگان منو قبول ندارین!» (راوی:سردار عسگری) 1.چون بچه های اطلاعات عملیات شبانه باید می رفتند در دل دشمن و برای اینکه دشمن متوجه آنها نشود،با احتیاط کامل و در سکوت تمام کار می کردند و همین باعث می شد تا همدیگرو گم کنند و چون نمی تونستنند همدیگرو صدا کنند باید با ترس و لرز،تنها برمی گشتند عقب.تازه در آن عملیات عباس و رفیقش که همدیگرو گم کرده بودند در 20 متری هم قرار داشتند ولی از هم خبر نداشتند!
ادامه مطلب ... درباره وبلاگ به نام آنكه جان را فكرت آموخت فاطمه متولد سال هزار و سیصد و شصت و سه در شهری زیر آسمان زیبای خدا - سلام خدمت دوستان بزرگوارم. اميدوارم اين وبلاگ مورد پسند شما دوستان گرامي و خوبم واقع شود. موضوع وبلاگم: (گردآوري جملات و پند و اندرزهاي زيبا در مورد زندگي بهتر و زيبا - عشق و ...) پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم؟ با كمی مكث جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شک هایت را باور نکن، وهیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی. پرسیدم ، آخر .... ، و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد: مهم این نیست که قشنگ باشی ...، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر. كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را. بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی. موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن. آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |